تبليغاتX
سلام سلامتی میاره
سلام سلامتی میاره


فریاد عدالت علی(ع) را بشنوید:

احنف بن قيس مى گويد:
روزى بـه دربار معاويه رفتم ، وقت نهار آن قدر طعام گرم ، سرد، ترش و شيرين پيش من آوردند كه تعجّب كردم .
آنگاه طعام ديگرى آوردند كه آنرا نشناختم .
پرسيدم : اين چه طعامى است ؟
معاويه جواب داد:
ايـن طـعـام از روده هـاى مـرغـابى تهيّه شده ، آنرا با مغز گوسفند آميخته و با روغن پسته سرخ كرده و شكر نِيشكر در آن ريخته اند.
احنف بن قيس مى گويد :
در اينجا بى اختيار گريه ام گرفت و گريستم.

معاويه با شگفتى پرسيد:
علّت گريه ات چيست ؟
گفتم : به ياد على بن ابيطالب عليه السّلام افتادم ، روزى در خانه او بودم ، وقت طعام رسيد.
فرمود : ميهمان من باش .
آنگاه سفره اى مُهر و مُوم شده آوردند.

گفتم : در اين سفره چيست ؟
فرمود: آرد جو ( سويق شعير )
گفتم : آيا مى ترسيد از آن بردارند يا نمى خواهيد كسى از آن بخورد ؟
فـرمـود: نـه ، هـيـچ كدام از اينها نيست ، بلكه مى ترسم حسن و حسين عليهماالسلام بر آن روغن حيوانى يا روغن زيتون بريزند.

گفتميا اميرالمؤ منين مگر اين كار حرام است؟
حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود:
لا وَ لكِن يَجِبُ عَلى اَئِمَّةِ الحَقِّ اَن يُقَدِّرُوا اَنفُسَهُم بِضَعفَةِ النّاسِ لِئَلاّ يَطغِى الفَقيرَ فَقرُهُ 
نه ، بلكه بر امامان حق لازم است در طعام مانند مردمان عاجز و ضعيف باشند تا فقر، باعث طغيان فقرا نگردد).

هـر وقـت فـقـر بـه آنـها فشار آورد بگويند: بر ما چه باك ، سفره اميرالمؤ منين نيز مانند ماست.
مـعـاويـه لعنت ا... گـفـت : اى احـنـف مـردى را يـاد كـردى كـه فـضـيـلت او قابل انكار نيست .

نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم بهمن 1390 ::

حاج آقا دولابی فرمودند : 

هر وقت تو زندگیت گیری پیش آمد و راه بندون شد , بدون خدا کرده , زود برو و با خودش خلوت کن و بگو , با من چه کار داشتی که راهم رو بستی.

  
نوشته شده توسط علی در شنبه سوم دی 1390 ::

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسه که پیش تر شرح دادم شروع شد.


کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

مسافر : نوش جونش !

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...

نقل شده از یک دلنوشته ....

  

نوشته شده توسط علی در جمعه یازدهم آذر 1390 ::


سردار حاج قاسم سلیمانی

تو را از مرگ می ترسانند  !!!

و چه نادانند آنهایی که فکر می کنند می توانند عاشقان شهادت را از عشقشان بترسانند  !!!!

و دشمنان بدانند که  :

همه ما قاسم سلیمانی هستیم

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ::
 
نوشته شده توسط علی در شنبه دوم مهر 1390 ::

 

 قذافی تلاش می كرد كه در رده های بالا و مناصب استراتژیك نفوذ كند و انقلاب را مصادره نماید اما به دلیل این كه رجال محبوب و معتبر و سرآمد را در اردوگاه خودش ندارد، قادر به نفوذ در شورای انقلاب نمیشود. همپیمانانش از نسل دوم انقلابیون هستند؛ سطوحی جوانتر از استاد مطهری و شهید بهشتی. به همین دلیل هم جلال الدین فارسی كاندیدای ریاست جمهوری شد؛ یعنی ببینید كه لیبی تا كجا و تا چه عمقی در انقلاب ایران پیشروی و نفوذ می‌كند. اما هوشیاری شورای انقلاب از كاندیداتوری فارسی جلوگیری می‌كند. توطیه قذافی خنثی می‌شود اما آرزوی خود را رها نمی‌نماید و از راه‌های دیگر تلاش می‌كند. / ایشان به شهادت گفته‌ها و نوشته‌هایشان در كتاب «زوایای تاریك» از یاران نزدیك و حامیان قذافی هستند. آنقدر نزدیك كه از چگونگی و جزییات ربودن امام صدر خبردار می‌شوند و با افتخار از اینكه تنها ایرانی این‌قدر محرم به حاكمیت لیبی هستند، یاد می‌كنند. من ادعا نمی‌كنم؛ استاد فارسی خودشان نوشته‌اند. آیا شخصیتی چنین نزدیك و محرم به قذافی نمی‌تواند حتی ناخوداگاه- برآورنده بخشی از رویاهای قذافی باشد؟!

 

گفت‌وگو با مهدی فیروزان درباره پیگیری‌های خانواده امام موسی صدر برای مشخص شدن پرونده ربودنش توسط معمر قذافی، دیكتاتور لیبی انجام شد كه این پرونده مسیری پرفراز و نشیب داشت.

 

 خواهرزاده و داماد امام موسی صدر در گفت گو با شهروند امروز، پرده از ناگفته‌هایی درباره این پرونده و مشكلات آن در تمام سال‌های رفته بر آن برداشت. او به عنوان عضوی از خانواده امام صدر، صریحتر و آشكارتر از گذشته سخن گفت، اما باز هم حاضر نشد تا به نقد كسانی بپردازد كه امروز دیگر توانی برای پاسخگویی ندارند. او  هم‌چنین پیشنهاد داد كه اگر كسی هنوز راجع به مسئله امام موسی صدر حرف و سخنی دارد، آن را بنویسد و منتشر كند.

 

 ***

با نگاهی به مجموع پیگیری های صورت گرفته حول پرونده امام موسی صدر، به نظر میرسد كه وجوه دیپلماتیك پیگیریها نسبت به جنبههای قضایی آن، چه در بعد داخلی و چه در بعد بینالمللی پررنگتر بوده است. چرا در نگاه خانواده صدر راهكارهای دیپلماتیك نسبت به راهكارهای قضایی ارجحیت داشته است؟

 نه، اینطور نیست. اینگونه نیست كه خانواده بر یك راهكار پیگیری برای آزادی امام موسی صدر متمركز شده باشد. مرور همه ماجرا از ابتدا تا به امروز نشان می‌دهد كه ما به دیگر راهكارها هم توجه داشتهایم. در همان ابتدای ربایش ایشان - شهریور 1357- لبنان درگیر جنگ داخلی بود و دولت مركزی قدرتی جهت پیگیری این مسئله نداشت. ایران نیز در ماههای قبل از پیروزی انقلاب به سر میبرد. از طرفی ربوده شدن امام نیز حاصل توافق قذافی و بعضی از گروههای قدرتمند در منطقه بود.

 

 در همان زمان ربوده شدن امام موسی صدر این بحث مطرح بود كه برای آزادی ایشان باید مسیرهای مختلفی را دنبال كرد؛ اول «مذاكرات سیاسی»، دوم «چانه‌زنی‌های سیاسی» كه با مذاكرات متفاوت است و منظور یك نوع تعامل سیاسی است، مایل نیستم بگویم معامله سیاسی؛ اما به هر حال در هر مذاكره سیاسی یك داد و ستدی وجود دارد، سوم «راهكار قضایی» و چهارم «راهكار امنیتی-اطلاعاتی و عملیاتی» است. اینها راهكارهای پیش روی ما بود.

 

 ما پس از بررسی به این جمع بندی رسیدیم كه هم باید مذاكره سیاسی انجام شود، هم باید پرونده قضایی در این زمینه گشوده شود و همچنین كار امنیتی-اطلاعاتی آغاز شود. اینها هیچ كدام مزاحم یكدیگر نیستند و حتی گاهی میتوانند برای به نتیجه رسیدن مسئله از هم پشتیبانی كنند. اولین اقدامی كه در لبنان صورت گرفت تشكیل پرونده قضایی در دادگاه های این كشور بود. این مستلزم تمهید مقدماتی است كه همه اینها صورت گرفت؛ به طور مثال اینكه كدام دادگاه صالح به رسیدگی است؟ هیچ كدام از دادگاه های ایران صلاحیت رسیدگی به این پرونده را نداشتند. 

 

 هنوز نیز در ایران هیچ دادگاهی صالح نیست. حتی در منازعات سیاسی فیمابین ایران و آمریكا، طرحی به مجلس رفت كه اتباع ایرانی بتوانند علیه جرایم اتباع امریكایی شكایت كنند. در مجلس بر سر این طرح بحث‌هایی هم صورت گرفت اما به دلیل چالشهای حقوقی آن، به مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت و پس از این همه سال هنوز هم چنین قانونی به تصویب نرسیده كه دادگاهی در ایران برای شكایت اتباع ایرانی از جرایمی كه توسط افراد غیرایرانی و در خارج از مرزهای ایران رخ می‌دهد، صالح باشد.

 

 در حال حاضر دادگاه‌های ایران در صورتی صالح به رسیدگی هستند كه یا جرم در ایران اتفاق افتاده باشد یا این كه مجرم ملیت ایرانی داشته باشد. افزون بر این‌ها، راهكار اطلاعاتی-عملیاتی هم شكل گرفت. بنابراین خانواده هر سه راهكار را پیش برد. شهریور 57 را تصور كنید: لبنان و ایران، به عنوان دو قدرت  كه میتوانند پشتیبان خانواده امام در این پیگیریها باشند، درگیر جنگ داخلی یا انقلاب هستند. پس در ابتدای ربودن ایشان، دولتهایی كه به عنوان حامی حقوق شهروندشان میتوانند پیگیریهایی انجام دهند، هر دو گرفتاریهایی دارند؛ یا اصلا قدرتی ندارند یا اینقدر دچار بحران هستند كه باید برای بقای خود تلاش كنند. ضمن اینكه شاه ایران نیز اختلافاتی با امام موسی صدر داشت كه تابعیت ایشان را لغو كرده بود. پس از پیروزی انقلاب، آنقدر مسایل گوناگونی وجود داشت كه در سطح سیاسی قضیه امام موسی صدر برای جمهوری اسلامی ایران یك مسئله دست چندم محسوب شود. در این شرایط ما راهكار حقوقی را آغاز كردیم ولی از مذاكرات سیاسی هم غافل نشدیم. همان موقع با حافظ اسد، مقامات سعودی، رؤسای كشورهای عرب و دیگر مقامات جهانی ملاقات كردیم تا بتوانیم از راه حل سیاسی نیز به نتیجهای برسیم.

 

همانطور كه اشاره كردید حتی اگر بزهدیده ایرانی باشد اما باز ما نمی‌توانیم در دادگاههای ایران پرونده را پیگیری كنیم؛ مگر آنكه یكی از آن دو موردی هم كه اشاره شد وجود داشته باشد. اما گاهی گمانههایی مطرح میشود كه بعضی افراد ایرانی در این قضیه نقش داشتهاند. مثلا برخی محققان به در جریان بودن برخی افراد ایرانی اشاره می‌كنند. آیا نمیشد از این طریق كه افرادی ایرانی در این پرونده نقش داشتهاند -حالا یا به عنوان مطلع پرونده و یا در سطحی بالاتر شاید معاون یا مباشر پرونده- در دادگاههای ایران این پرونده را پیگیری كرد؟ چرا علیه این افراد طرح شكایت نشد كه اگر واقعا نقشی هم نداشتند، به دادگاه بروند و تبرئه شوند؟

 من هم معتقدم كه برخی از ایرانیها به دلیل همپیمانی با قذافی در سالهای قبل از انقلاب و بعد از انقلاب اطلاعات مهمی از معمای ربودن امام موسی صدر دارند كه باید مرجع ذی‌صلاحی همان اوان ربودن جمع‌آوری می‌كرد. این ادعا ناشی از تحلیل نیست، بلكه خبر و واقعیت است؛ بر اساس مستندات می‌گویم. اما برای طرح شكایت علیه ایرانی‌های مطلع، ابتدا باید جرم مجرم را ثابت كرد. این مسجل است كه ربایش امام به دست قذافی و در سفر رسمی‌شان به لیبی صورت گرفته است.

 

 این را همه دادگاهها میگویند. حتی قبل از صدور احكام دادگاهها نیز پیگیریهای دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی و همین طور اعترافات خود مقامات لیبیایی به همه ثابت كرد كه امام در لیبی و به دست شخص قذافی ربوده شده است. اما استناد به این امر در شكواییههای دیگر نیازمند صدور حكم یك دادگاه صالح در این زمینه بود. وقتی اثبات شد كه قذافی مجرم اصلی است، پیگیری جرم دستیارانش میسر می‌شود. همان‌طور كه در پروندهای كه در لبنان برای امام موسی باز شد، علیه 17 نفر از یاران قذافی نیز شكایت صورت گرفت و همه این 17نفر كه در این ربایش شركت داشتند، محكوم شدند. اما اصلا فارغ از اینها، هركسی كه این پرونده را پیگیری كند بر اساس برخی شواهد به برخی نتایج میرسد.

 

 حتی در همین كتابی كه مجلس منتشر كرده، میتوان برخی نتایج را مشاهده كرد. ببینید قبل از پیروزی انقلاب كه امام خمینی كشتیبان انقلاب هستند، بالاخره سنشان بالاست. گاهی میان كسانی كه در اردوگاه انقلاب قرار دارند، بحث‌هایی مطرح میشود كه اگر امام فوت كنند، این انقلاب را چگونه میتوان ادامه داد. فارغ از این كه آیا كاندیداهای انقلابیون در آن موقع از این بحث ها مطلع هستند یا نه؛ گروهی معتقد به جانشینی امام خمینی توسط آیتالله منتظری هستند، گروهی معتقد به شهید بهشتی و گروهی دیگر هم معتقد به امام موسی صدر هستند. هر گروه هم استدلالهای خود را دارند. بدون این كه این سه بزرگوار بدانند.

 

این بحث ها مربوط به چه سال‌هایی است؟

 حدود یك سال قبل از انقلاب. اردوگاه امام خمینی هم از رویكردهای مختلفی تشكیل شده بود، كما این كه وقتی هم به ایران آمدند به خاطر این تفاوت‌ها، اختلافاتی هم پیش آمد. عدهای از افراد مؤثر در اردوگاه آقای منتظری در سالهای قبل از پیروزی انقلاب در اردوگاه  قذافی فعالیت می‌كردند و تغذیه فكری، سیاسی، لجستیكی، معنوی و مادی می‌شدند و در مدرسه فكری و فلسفی نظام افراطی لیبی آموزش می‌دیدند. وجه مشترك همه آنها تندروی و قانون‌شكنی و استفاده از زور (اسلحه) برای تحمیل  تصمیماتشان و جوسازی افراطی و ترعیب طرف مقابل بود؛ دقیقا همان ویژگی های اخلاقی و رفتاری قذافی.

 

دقیقاً چه كسانی؟

 همچون شهید محمد منتظری، آقایان جلالالدین فارسی، ابوحنیف، ابوشریف و...، حتی در سطوح دیگر، مثل اولین نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران در لبنان آقای احمد موحدی. مشخصه اصلی این افراد، همپیمانی با قذافی و مخالفت با امام صدر در لبنان است. برخی دیگر از هواداران قذافی در همان ابتدا ، در نهادهایی نظیر وزارت امور خارجه، سپاه و در سطوح اداره و تصمیم‌سازی كشور وارد شدند. قذافی تلاش می كرد كه در رده های بالا و مناصب استراتژیك نفوذ كند و انقلاب را مصادره نماید اما به دلیل این كه رجال محبوب و معتبر و سرآمد را در  اردوگاه خودش ندارد، قادر به نفوذ در شورای انقلاب نمیشود. همپیمانانش از نسل دوم انقلابیون هستند؛ سطوحی جوانتر از استاد مطهری و شهید بهشتی. به همین دلیل هم جلال الدین فارسی كاندیدای ریاست جمهوری شد؛ یعنی ببینید كه لیبی تا كجا و تا چه عمقی در انقلاب ایران پیشروی و نفوذ می‌كند. اما هوشیاری شورای انقلاب از كاندیداتوری فارسی جلوگیری می‌كند. توطیه قذافی خنثی می‌شود اما آرزوی خود را رها نمی‌نماید و از راه‌های دیگر تلاش می‌كند.

 

یعنی شما كاندیداتوری جلالالدین فارسی را مربوط به برنامه های لیبی در ایران میدانید؟

 ایشان به شهادت گفته‌ها و نوشته‌هایشان در كتاب «زوایای تاریك» از یاران نزدیك و حامیان قذافی هستند. آنقدر نزدیك كه از چگونگی و جزییات ربودن امام صدر خبردار می‌شوند و با افتخار از اینكه تنها ایرانی این‌قدر محرم به حاكمیت لیبی هستند، یاد می‌كنند. من ادعا نمی‌كنم؛ استاد فارسی خودشان نوشته‌اند. آیا شخصیتی چنین نزدیك و محرم به قذافی نمی‌تواند حتی ناخوداگاه- برآورنده بخشی از رویاهای قذافی باشد؟!

 

ولی كاندیدای حزب جمهوری اسلامی بود و شهید بهشتی هم آن موقع در حزب بودند.

 بله اما بعدها در تاریخ خیلی از چیزها روشن میشود. بگذارید یك نمونه تاریخی بگویم، به طور مثال شهریور سال گذشته روزنامه خیلی دولتی ایران ضمیمه‌ای منتشر كرد و با چند نفر از كسانی كه خودشان را از دوستان و نزدیكان قذافی معرفی می‌كردند، مصاحبه‌هایی انجام داد؛ افرادی همچون آقایان فارسی، رفیقدوست، ابوحنیف و چند نفر دیگر . همه این آقایان در شرایطی كه همه دادگاهها حكم به محكومیت قذافی داده اند، طرحی را مطرح كردند كه شخصا برای من عجیب بود. هر سه با یادآوری دوستی خود با قذافی، با ادبیاتی مثلا دوستانه و خیرخواهانه، بیشنهاد تشكیل كمیته تحقیق برای روشن شدن ماجرای ربودن امام صدر را ارایه می كردند. بیشنهادی كه قذافی شش سال قبل داده بود تا نتیجه تحقیقات و احكام قطعی دادگاه‌های لبنان و ایتالیا را بی‌اعتبار كند. جالب است همه اینها را هم خودشان بیان میكنند. اصلا برای رجل سیاسی بیان این كه من یك رابطه نزدیك با فلانی دارم معنا دارد؛ یعنی شما نمیتوانید به راحتی از كنارش بگذرید.

 

 چه كسی می‌تواند بگوید من رابطه نزدیكی با فلان مقام خارجی دارم و  بازخواست نشود. روی چه حسابی با این مقام خارجی رابطه داشتی؟! این افراد نه تنها به این دوستی تصریح می‌كنند، بلكه به صورت هم‌زمان و هماهنگ طرحی نادرست را كه قذافی در سال‌های اخیر مطرح می‌كرد، بیان می‌كنند كه قذافی به ما پشنهاد داد كه به مسئولین ایرانی بگوییم با ایجاد یك كمیته پنج جانبه یا سه جانبه تحقیق، قضیه امام موسی صدر را پیگیری كنیم. این پیشنهاد دقیقا وقتی مطرح شد كه ایتالیا علیه قذافی حكم داد، دادگاه لبنان هم حكم به مجرمیت او داد و كمیته‌های تشخیص و تحقیق دادگاه هم حكم به ربایش امام در لیبی دادند.

 

 قذافی وقتی هیچ راهی برای فرار از این احكام نداشت، دست به دامان ایران برای آغاز مجدد تحقیقات شد. تشكیل كمیته جدید یك راه نادرست و ساخته سیاستهای قذافی است و همه آن 5 نفر در آن مقطع، چنان پیشنهادی را، آن‌هم با یك ادبیات مطرح می‌كنند. ما كه این قدر دیگر ساده نیستیم. وقتی پنج نفر طی مصاحبه با یك مجله و با یك ادبیات پیشنهاد كمیته تحقیق میدهند، تصادفی و اتفاقی است؟ مصاحبه آقایان درست چند روز پس از مصاحبه سعد مجبر سفیر لیبی در ایران منتشر شد. او هم عیناً همین پیشنهاد تشكیل كمیته تحقیق را داده بود. این همه هماهنگی شگفت‌آور نیست؟! در چنین برههای طبیعی است كه پرونده امام صدر را نمیتوانید پیش ببرید.

 

 دورهای كه محمد منتظری می‌تواند فرودگاه را ببندد و به‌رغم مخالفت دولت انقلاب، جلّود با هواپیمایش در فرودگاه می‌نشیند و برای استقبال  «جلّود تروریست» عكس بزرگی از قذافی در فرودگاه می‌زنند و زیر تصویر قذافی با جلود عكس می‌گیرند. روزهای اول حكومت انقلاب بود و ما تازه سیاست را تمرین می‌كردیم ولی قذافی سال‌ها سیاست‌ورزی كرده و برای وابستگی ایران به خودش برنامه‌ ریخته بود.   شنیدنی است: یكی از كارهای قذافی این بود كه یك هواپیما ایرانی میبرد كه یك هفته آنجا اقامت كنند و پذیرایی شوند تا در محل سخنرانی او بنشینند و برایشش كف بزنند. وقتی همه به امام خمینی فشار آوردند كه قذافی بزرگ انقلابیون عالم می‌خواهد به دیدن شما بیاید، اگر امام راه را نبسته و نگفته بودند كه تا امام موسی صدر را نیاورد، ملاقات ممكن نیست، هم‌پیمانان لیبی خیلی از مناصب را گرفته بودند.

 

به عقیده شما دلیل اینكه تا زمان دولت آقای خاتمی پیگیری جدی در دستگاه دیپلماسی ایران درباره این پرونده صورت نمیگیرد، به خاطر این بود كه گروهی از مخالفان امام در كشور تاثیرگذار بودند؟

 حتی بعد از زمان آقای خاتمی. سالهای اول انقلاب كه اشاره شد. بعد جنگ پیش میآید و نیازهای توهمی ما به تسلیحات لیبی باعث میشود كه ما پرونده امام موسی صدر را بایگانی كنیم؛ نه این كه مختومه كنیم، یعنی گفتیم كه بگذاریم برای یك موقعیت بهتر.

 

در دولت آقای هاشمی چه طور؟

 در آن دوره هم همواره به ما گفته می‌شد كه آقای هاشمی دارند از كانالهای شخصی پیگیری میكنند و نتیجه‌ای هم ارائه نشد. تقریبا آن زمان امیدواریمان را به دولتهای ایران رها كردیم و تصمیم گرفتیم آنچه كه از خودمان بر میآید پیگیری كنیم و آن هم راهحل حقوقی بود. برای این كه مدام میگفتند كه ما از طریق سیاسی به نتیجه میرسیم و شما راهحلهای حقوقی را رها كنید. ولی ما به این نتیجه رسیدیم كه راه حل حقوقی را باید ادامه دهیم. زمانی كه آقای خاتمی رییس جمهور شدند ما خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم. آیت‌الله خامنه ای فرمودند كه این سالها كوتاهی شده است و باید جبران كنیم. ایشان به پیگیریهای خودشان هم اشاره كردند كه در سفری كه به لیبی داشتند، چگونه بر سر قضیه امام صدر به قذافی تندی كردند و او هم قولی داده بود كه بعد عمل نكرد. آنجا به ما فرمودند كه آقای خاتمی برای پیگیری انگیزه دارند و با ایشان طرح كنید، من هم به ایشان خواهم گفت كه تا انتهای پرونده حتی اگر به قیمت قطع روابط با لیبی هم شده، بروند.

 

 ما نزد آقای خاتمی رفتیم و قرار شد كه یك نقشه پیگیری؛ شامل پیگیری سیاسی، قضایی، اطلاعاتی-امنیتی و بینالمللی طراحی شود. آقای خاتمی هم كمیتهای تشكیل دادند. قرار بر این شد كه مذاكرات سیاسی شروع شود، پیگیری امنیتی-اطلاعاتی به موازاتش در وزارت اطلاعات شكل بگیرد و از طرف دیگر هم راهكار قضایی مطالعه شود اما شروع نشود تا مذاكرات سیاسی پیش برود و اگر مذاكرات به نتیجه نرسید، راهكار قضایی آغاز شود. مذاكرات سیاسی در حالی شروع شد كه برخی از تصمیمسازان كشور آن را به مصلحت كشور نمی‌دانستند.

 

چه بخشها و چه كسانی مخالف بودند؟

 مثلا در وزارت دفاع به خاطر پیمانهای نظامی، نگران هرگونه فشار سیاسی بر دولت لیبی بودند. با وجود این آقای خاتمی جلو رفت. در مذاكرات میدیدیم كه گاهی مذاكرات متوقف میشود و اینگونه توقفها در مذاكرات باعث تحقیر پرونده میشود. اگر اراده ملی وجود دارد همه این اركستر باید هماهنگ بزند. نمیشود كه یك طرف فشار سیاسی بیاورد و طرف دیگری هم برود قرارداد اقتصادی ببندد و نگران تاثیر این مذاكرات بر قراردادهایش باشد. قراردادهایی كه جمع آن شاید دویست و پنجاه ملیون دلار هم نمیشد. برخی از مسئولین وقت گفته‌هایی داشتند كه مایل به نقل آن نیستم. بالاخره آقای خاتمی هم تنها بود و همه حمایتش نمیكردند. از طرف دیگر مذاكرات سیاسی آقای ابطحی دچار وقتكشی شد. یعنی طرف لیبیایی به دلیل قدرت ایران آغاز مذاكره را پذیرفت، ولی پس از سه سال گفتوگو هیچ قدمی پیش نرفت.

 

این كه گفته میشود در مذاكرات محرمانه، لیبی پذیرفت كه امام موسی صدر زنده است و در لیبی به سر میبرد، پیشرفت محسوب نمیشد؟

 البته و صد البته مهم و استثنایی است. اما این درست زمانی است كه دولت آقای خاتمی كم كم در داخل ضعیف میشود. لیبی این ضعف را میفهمد و از طرف دیگر هم در حال تقویت ارتباطاتش با آمریكا و اروپا است. مذاكرات وقتی به اینجا رسید كه لیبی در راستای بهبود روابط با غرب نزدیك ششصدهزار سندش را در اتریش به سیا فروخته بود. سندهایی كه از كل حركتهای انقلابی در دنیا داشت كه بخشی از آن هم مربوط به ایران بود. همان موقع است كه بحثهای هستهای ایران را به آمریكاییها فروخت. وقتی طرف مذاكره در چنین مقامی قرار گرفته است، پس باید با دست پر بر سر میز مذاكره حاضر شد تا بتوان امام را آزاد كرد كه البته ایران در آن مذاكرات چیزی در دست نداشت.

 

در این ده سال اخیر میبینیم كه به سمت نهادهای بین المللی رفتید ولی چندان حضور قدرتمندی در این نهادها نداشته اید؛ دلیلش چه بود؟

 كار حقوقی ظرافت دارد. ما وقتی از مذاكرات سیاسی ناامید شدیم، راهحل قضایی را با تمام توان پیش گرفتیم. حدود 8 سال پیش بود كه خانواده به این نتیجه رسید كه  باید روی اراده خدا در دفاع از مظلوم و همچنین روی وظیفه و امكانات خود حساب كند. به همین دلیل شروع كردیم به تقویت پرونده حقوقی. وكلایمان نیز همراهی كردند و به احكامی كه امروز میبینید، رسیدیم. در واقع روند قضایی كار در لبنان اینگونه بود كه ابتدا علیه مجهول شكایت كردیم، وقتی كه ماجرا تایید شد و كمیته تحقیق وقوع جرم و ربودن امام را در سفر رسمی به لیبی تایید كرد، مرحله بعد این بود كه مجرم تعیین شود.

 

 دادگاه ربودن امام موسی صدر را مصداق اقدام علیه امنیت ملی دانست و دولت لبنان با استفاده از حكم لغو مصونیت سیاسی قذافی ، رای به مجرمیت او داد. دادگاه  مجرم را سه بار احضار كرد كه به دادگاه نیامد و حكم غیابی صادر شد. دادستان تقاضای اعدام برای قذافی و هفده نفر از مسئولان لیبیایی داد. به آنها فرصت داده شده كه برای محاكمه حاضر شوند، حكم دادستان قرائت شود، قاضی استماع دفاعیات كند و بعد حكم نهایی را صادر نماید. این تا اینجا پیش رفته كه حالا این بلاها بر سر قذافی آمد.

 

ولی نخواستید در ایران انجام بگیرد؟

 خانواده هر كاری میتوانسته انجام داده است. ولی نیامدهایم داد بزنیم كه آقا این كارها را كردهایم. بالاخره خانواده صدر یك نجابتی هم دارد. این طور نیست كه بیاید و به هر قیمتی تظلمخواهی كند، اما وظایفمان را انجام میدهیم. من شخصا چه قدر با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران بر سر همان طرح امنیتی-اطلاعاتی ملاقات داشتم كه كاری صورت بگیرد. اما این كه چرا به دادگاههای دیگر نرفتیم؛ پس از سال 2002 برخی زندانیان سیاسی لیبی آزاد شدند و اسنادی را درباره جنایاتی كه در زندانهای لیبی میشود و زندانیانی كه در آنجا حبس هستند در اختیار گذاشتند. برخی از آن زندانیان اعلام كردند كه امام را در رمضان سال 2002 در زندان ابوسلیم دیده اند، از آن سال همواره یكی از بندهای گزارش سالانه سازمان عفو بینالملل مربوط به  قضیه ربوده شدن امام موسی صدر در لیبی و ضرورت پیگیری آزادی ایشان و پاسخگویی در این امر است.

 

منظور گزارش سالانه عفو بین الملل درباره لیبی است؟

 دقیقا. اما این كه چرا نمیشود جاهای دیگر رفت؛ به این دلیل كه وكلا همیشه میگویند یك جرم را در یك دادگاه پیگیری كنید و نه چند دادگاه. تعدد دادگاهها، با فرض صلاحیت تمام آنها باعث سوء استفاده متهم از اختلاف در احكام صادره خواهد شد. همیشه توصیه وكلا بر این است كه در یك دادگاه پیش بروید. ما هم در دادگاه لبنان پیش رفتیم. احكام دادگاه ایتالیا هم وجود دارد كه امام موسی صدر وارد ایتالیا نشده است. دادستان دادگاه عالی لبنان هم كه پارسال حكم تاریخیش را مبنی بر مجرمیت قذافی و هفده نفر از مسئولان لیبیایی اعلام و برایشان درخواست اعدام كرد. خود قذافی هم در آن سخنرانی تاریخی در سالگرد جشن انقلابشان در سال 2002 اعلام میكند كه امام در لیبی ربوده شده كه ما صدایش را ضبط كردیم و به دادگاهها دادیم . یكی از اسنادی كه در دادگاهها به آن استناد شده، همین اعتراف رسمی خود مسئولان كشور لیبی است.

 

پس از حوادث اخیر لیبی، ظاهرا فعالیت هایی در وزارت خارجه شكل گرفته و آقای احمد موسوی یك سری  مصاحبه هایی كردند. این اقدامات چقدر مفید بوده است؟

 اتفاقات اخیر یك فرصت تاریخی در اختیار پرونده پیگیری آزادی امام گذاشته زیرا تمام كسانی كه معتقد به عدم حیات امام بودند متوجه زنده بودن امام شدند. آن هم بنا بر اخباری كه خیلی هم اتفاقی از لیبی بیرون آمد كه به نظر من از الطاف خداست یا مصاحبه آقای خرم اولین كاردار ما در لیبی. برای من جای تعجب بود كه ما سی سال است در جمهوری اسلامی در حال  پیگیری هستیم و تا امروز نمیدانستیم كه آقای خرم با دستور امام خمینی برای پیگیری پرونده، بعد از دو سال جستوجو یك گزارش به وزارت خارجه میدهد كه بر اساس آن امام موسی صدر زنده است ودر طبقه پایین فلان قصر قذافی زندانی است.

 

آیا حرف نگفته ای باقی مانده است كه خانواده امام موسی صدر در سینه نگه داشته باشد و اگر روزی پرونده به نتیجه نرسد، آنها را بازگو كند؟

 از ویژگی‌های خانواده امام موسی صدر این است كه اگر احساس كنند دشمنشان به خاطر ذكر مسئلهای خجالت میكشند، حاضرند ملامت دیگران را تحمل كنند اما حرفی نزنند كه دوست یا مخالفشان دچار شرمندگی شود. این را در تمام این سالها در چهره خواهر، همسر، دختر، پسر و برادر امام موسی صدر دیدهام. این فضیلت خدایی است و تمامی منتقدین امام موسی صدر این مسئله را در محاسبههای خودشان در نظر بگیرند. ما بیش از هر كسی میفهمیم چه كسانی كوتاهی كردند. به خود آنها گفتهایم اما این كه علنی بگوییم؛ من فكر نمیكنم كه دردی دوا كند.

 

 ما اصلا دوست نداریم كاری كنیم كه آدمها حتی در خلوت خودشان بشكنند. از این دست بسیار در دل خانواده ناگفتهها هست كه اگر روزی بخواهند بگویند مطمئن باشید با این محاسبه گفته میشود كه كسی شرمنده نشود. فقط من از تمام كسانی كه این سالها مسئولیتی داشتند و پرونده امام به آنها مربوط بوده یا نبوده، خواهش میكنم در این روزها كلاه خودشان را قاضی كنند و هر جایی كه مصالحه كردند، هرجایی كه محافظهكاری كردند، هرجایی كه برای حفظ پست و مقام حقیقتی را بیان نكردند امروز تصمیم بگیرند، جبران كنند. در هر صورت در پرونده امام موسی صدر كوتاهی شده است وگرنه امام تا به حال آزاد میشد.

 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ::

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه میانداخت.

یه روز دخترا تصمیم گرفتند با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون

قضیه به گوش استاد رسيد (ميدونيد كه، توسط عده اي از آقا پسرهاي جان بر كف!!!)،

جلسه بعد استاد کمي دیر اومد سر کلاس و براي توجيه دير آمدنش گفت:

از انقلاب داشتم میومدم، دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده،

رفتم جلو پرسیدم، گفتند با کارت دانشجویی شوهر میدن! . . . . . . . . . . . . . .

دخترا پا شدند كه برن بیرون

استاد گفت: کجا میرید، وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود

 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ::

دوستان   اینجا فضا خیلی کوچیکه

 سعی کنید حرفاتون تناقص نداشته باشه

 

  آهای 

 آدامایی که دم از اصلاحات و جنبش سبز می زدید 

 آهای اون آدمایی که شعار مرگ بر دیکتاتور میدادید

 یه پدر هم میتونه دیکتاتور باشه

 یه مدیر شرکت هم می تونه دیکتاتور باشه

 یه معلم حق تدریسی هم می تونه دیکتاتور باشه

 یه وبلاگ نویس هم با پاک کردن نظرات مخالفش می تونه دیکتاتور باشه

 یه آدم به اصطلاح امروزیه کم فرهنگ که طاقت شنیدن حرف حق یه مخالف رو نداشته باشه هم می تونه دیکتاتور باشه

 یه آدم کم فرهنگی که به نماد حجاب یعنی چادر بگه مزخرف هم میتونه دیکتاتور باشه

 امابا تمام این تفاسیر شعور لازمه رو داشته باشید وقتی از این شعار استفاده می کنید حتما خودتون دیکتاتور نباشید

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ::

جریان بازی عوض شد

حالا مردم انگلیس هیچی

ما نگران جون مهدی هاشمی مون هستیم

واقعا چرا ابوی شون ایشون رو به چنین ماموریت های خطرناک و طولانی ای میفرستن ....

فکر کنم تو این دو سال که رفته لندن آشوبگری رو تو اونجا هم شروع کرده

همینروزهاست که سنا نشینان انگلیس پسش بدن به ایران و

بگن مال بد بیخ ریش صاحبش

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ::


دست و پايش را محکم به تخت بسته بودند.

پرستار به پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و روان.

پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بيمار جوان تر از آن بود که زمان جنگ را درک کرده باشد.

دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.

سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهاي آخر جنگ 13 يا 14 ساله بوده.

پرستار حسابي به هم ريخت.

بيمار اعصاب و روان چشم هايش را باز کرد.

وضعيتش کاملا عادي بود.نگاهي به دستهايش کردو باصداي بغض آلودي گفت:دستهامو چرا بستيد؟

پرستار سعي کرد توجيه کند.ترسيديم موقع شوک از تخت بيافتيد.

جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه اي کردو هيچ نگفت.

هم او و هم پرستار مي دانستند که اين توجيهي بيش نيست.

پرستار، بهيار بيمارستان را صدا کرد. دستهاي اين مرد را باز کنيد.

تنظيف زير بار نمي رفت. مسئوليت داره.

پرستار داد زد:مسئوليتش با من.گفتم باز کن دستهاشو.

اين مرد که مي بيني زمان جنگ 13 ساله بوده. اين آدم از 13 سالگي مََََرد بوده.

 

 

پ.ن:اين نوشته بازنويسي خاطره ي یکی از دوستانه ( پرستار يکي از بيمارستان هاي مشهد)است که حسابي به همش ريخته بود.

نوشته شده توسط علی در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ::

 

 

۱) یک جوان، درست یا اشتباه مطلبی را که فکر می‌کند به صلاح کشورش است در وبلاگش منتشر می‌کند، به سه سوت نکشیده فیلتر می‌شود، “آینده نیوز” امـــا هر چه می‌خواهد دل تنگش نثار صدر تا ذیل مملکت می‌کند.

 

۲) یک جوان، تحت تاثیر هزار و یک علت، و بنا به درخواست عده‌ای به خیابان می‌آید. دستگیر شده و روانه زندان می‌شود، “فائزه هاشمی” امــــا طی عملیات‌‌های متعدد ساندویچ خوری هر چه لیچار می‌خواهد بار مملکت و اعتقادات مردم می‌کند.

 

۳) یک جوان، لباسی را که در بازار به طور قانونی تهیه کرده می‌پوشد، با او برخورد صورت می‌گیرد. “ایکس” و “وای”‌ و “زد” امــــــا در بوتیک‌هایشان هر لباسی که دلشان می‌خواهد تولید کرده،‌ وارد کرده و به آسانی آب خوردن توزیع می‌کنند.

 

۴) باز دوباره یک جوان، به دلیل لباسی مورد مواخذه قرار می‌گیرد، “نیوشا” و “مهناز” و “ترانه” امـــــا با همان لباس بلکه هزاران بار خفن‌تر، روی سن صدا و سیما و سینما می‌روند تا از آنها تقدیر و تشکر به عمل بیآید .

 

۵) “وحید یامین‌پور” کمی از حرفهای در گلو‌مانده یک نسل را بیان می‌کند. ممنوع التصویر و مشروط الوجود می‌شود. “عادل فردوسی‌پور” امــــا تا ۴ صبح روی اعتقادات مردم رژه می‌رود.

 

۶) دانشجویی، به خلاف مسلم چند مدیر درجه چهارم اعتراض می‌کند. اخراج می‌شود. “علی مطهری و رفقا” امــــا هر توهینی می‌خواهند به شخص دوم مملکت می‌کنند. دریغ از یک تذکر کوچولو.

 

۷) یک مرد، با ۴ قبضه ضامن، برای ازدواج دخترش، وام چند میلیونی می‌گیرد. در بازپرداختش با مشکل مواجه می‌شود. یکسره زندان و ضبط امول. “۷ نفر” امـــــــا وام با رقم بالای ۹ صفر می‌گیرند. با آنها مذاکره می‌شود که : “تو رو خدا بیایید برگردونید،” و خفن‌گونه تهدید می‌شوند ” به جان مادرم اگر ندید، دیگه بهتون وام نمی‌دیم ها”

 

۸ ) یک طلبه، با چشمان خودش زمین خواری را مشاهده کرده، اعتراض می‌کند. هزار نوع با او برخورد می‌شود. چندین و چند “طلبه اصلاح طلب” با پشتیبانی محمد خاتمی امــــا ده نوع جرم مرتکب شده و بارها به جرایم اعتراف می‌کنند، آزاد ول می‌گردند و وبلاگ آپ می‌کنند.

 

جناب قوه قضاییه، ما که حرفی نداریم و همین‌که ببینیم مسئولی در راه آرمان‌های انقلاب واقع بین است خوشحال می‌شویم، امـــا درد دارد با وجود این واقعیت‌ها اظهار بفرمایید “قوه قضائیه ضعیف کش” نیست. مردم ایران تشنه طعم عدالت‌ند، لطفاً بجای این اظهارات طعم عدالت را به جامعه بچشانی

نوشته شده توسط علی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ::

به گزارش فارس

شهيد محمد جواد آخوندي فرمانده گردان يدالله تيپ امام صادق (ع) در تاريخ دوم ارديبهشت ۱۳۳۸ در روستاي اناران به دنيا آمد. ايشان بعد از رشادت هاي فراوان سرانجام در عمليات خيبر بر اثر شليك خمپاره مجروح و سپس در تاريخ ۱۶ اسفند ۱۳۶۲ به شهادت رسيد. اطرافيانش تا مدت ها از سر نوشت ايشان خبر نداشتند تا اينكه پس از گذشت دوازده سال، در فروردين ماه سال ۱۳۷۵، پيكر شهيد توسط گروه تفحص پيكر هاي شهدا شناسايي شد و در قطعه شماره ۱ گلزار شهداي بيرجند دفن شد. فرزند شهيد آخوندي، در تاريخ ۵ شهريور ۱۳۶۳ شش ماه بعد از شهادت پدرش متولد شد كه نام او را به ياد پدرش جواد ناميدند.


آنچه خواهيد خواند خاطره به شهادت رسيدن اين شهيد عزيز مي باشد:

تانك ها در حال پيشروي بودند. صداي انفجار گلوله، از هر طرف به گوش مي رسيد. و هر لحظه، تعداد بيشتري از نيروها مجروح مي شدند و به زمين مي افتادند. محمد جواد، به سرعت طول خاكريز را طي كرد و به آرپي جي زن ها دستور داد كه تانك ها را متوقف كنند. مي دانست كه تعداد كم نيروهايش، نمي توانند جلوي اين همه تانك را بگيرند و اميدش به نيروهايي بود كه در راه بودند تا به كمك بيايند. محمد جواد با صداي بلند گفت:

آرپي جب زن ها! چرا نشستيد... بزنيدشان، تا به خاكريز نرسيده اند!

يكي از آرپي جي زن ها كه روي خاكريز دراز كشيده بود، به طرف او برگشت و گفت:

حاجي، نمي شود زد. توي ديد مستقيم آنها هستيم. ما را مي زنند.

جوان، آرپي جي را روي شانه اش گذاشت. زير لب چيزي گفت. از جا بلند شد و خواست شليك كند كه گلوله وسط پيشاني اش نشست و روي زمين افتاد. يكي از بچه ها با صداي بلند گفت:

بايد عقب نشيني كنيم. اين طوري همه مان از بين مي رويم.

چند نفر حرف او را تاييد كردند. محمد جواد به بيسيم چي گفت:

ببين اين نيروها چرا نرسيده اند. بعد با صدا بلند فرياد زد: هيچ كس عقب نرود. جنگ تمرين ولايت پذيري است. هر كس خودش را محك بزند ببيند تا چه حد مي تواند مطيع ولايت باشد. تا وقتي كه دستور عقب نشيني نيامده، بايد دفاع كنيم. اين طوري اگر شهيد شديم، دشمن مي گويد تا آخرين نفس جنگيدند اما فرار نكردند. نيروهاي كمكي تو راه هستند. مقاومت كنيد.

بيسيم چي كه داشت با رمز چيزهايي مي گفت، چند لحظه سكوت كرد و گوشي بيسيم از دستش افتاد. محمد جواد شانه هايش را محكم گرفت و آرام پرسيد: چي شده؟ انگشتش را روي بيني اش گذاشت كه آرام حرف بزند. بيسيم چي آرام گفت: نيروهاي كمكي تو راه شيميايي شده اند.

محمد جواد گفت: اشكال ندارد. به كسي چيزي نگو. اين قيافه را به خودت نگير.

يكي از آرپي جي زن ها را صدا زد. آرپي جي و كوله مهماتش را گرفت. به نيروهايي كه اطرافش بودند، گفت: تيراندازي كنيد! تك تيراندازهايشان را بزنيد! عجله كنيد.

از خاكريز بالا رفت و از طرف ديگر پايين پريد. روي زمين نشست. يكي از تانك ها منفجر شد. صداي تكبير بچه ها را شنيد. براي اين كه تيرها به او نخورد، مرتب غلت مي زد و جايش را تغيير مي داد. موشك آرپي جي را جا زد و شليك كرد. تانك ديگري منفجر شد و از حركت ايستاد. چند آرپي جي زن ديگر هم از خاكريز پايين آمدند و به طرف تانك ها شليك كردند و محمد جواد چند تانك را زد. نيرو ها روحيه گرفته بودند و با اميد بيشتري تيراندازي مي كردند. جواني به طرف محمد جواد رفت. آرپي جي را از او گرفت و گفت: حاجي، شما برو. من مي زنمشان.

محمد جواد به سرعت از خاكريز گذشت. آستين پيراهنش سوراخ شده بود و خون، رويش را گرفته بود. يكي به طرفش آمد و چفيه اش را باز كرد و دور بازويش بست. پيشاني فرمانده اش را بوسيد و گفت: خيلي مخلصتم، حاجي!

تانك ها به سرعت نزديك مي شدند. تعدادشان زياد بود. هر چه آرپي جي زن ها مي زدند، باز هم تعداد ديگري پيش مي آمدند. به خاكريز نزديك شده بودند. نيروها به اين طرف و آن طرف مي دويدند و كاري از دست شان بر نمي آمد. محمد جواد دستور عقب نشيني داد. بلند گفت:سريع برويد عقب. پشت آن يكي خاكريز، سنگر بگيريد و تانك ها را بزنيد.

معاونش به سرعت به طرفش آمد و گفت: حاجي، خودتم بيا. الان تانك هاشان از خاكريز رد مي شوند.

محمد جواد گفت: شما برو، من مي آيم. حواست باشد همه ي بچه ها را ببري، زود باش.

بچه ها با سرعت به طرف خاكريزي كه تقريبا يك كيلومتري با آن ها فاصله داشت، مي دويدند و بعضي از آن ها، مجروح ها را روي دوش گرفته بودند و آرام تر حركت مي كردند. اما بعضي ديگر حتي كوله پشتي و اسلحه شان را رها كرده بودند و فقط مي دويدند. محمد جواد پشت دوشكا نشست و شروع كرد به تيراندازي. يكي هم پشت تيربار نشست و به طرف عراقي هاي پياده، تيراندازي كرد تا نيروها بتوانند عقب نشيني كنند.
وقتي كه همه از آن منطقه عقب نشيني كردند، محمد جواد از پشت دوشكا بلند شد، مجروحي را كه كنارش روي زمين افتاده بود، روي پشت خود گذاشت و به سرعت دويد. به خاكريز نزديك شده بود كه گلوله تانك در فاصله كمي، كنارش زمين خورد و منفجر شد و تركش هايش به اطراف پرت شد. محمد جواد، همراه مجروحي كه پشتش بود بر زمين افتاد. چند نفر به طرفشان دويدند و آن ها را بلند كردند و پشت خاكريز بردند. پاي راست محمد جواد از زانو قطع شده بود و خون بيرون مي زد. او را روي يك پتو خواباندند و يكي از بچه ها، در حالي كه گريه مي كرد و اشك روي صورتش سرازير بود، كنارش نشست و گفت: قربانت بروم من حاجي. بگذار زخم هايت راببندم.

محمد جواد آرام دست او را كنار زد و گفت: الان كارهاي مهمتري هست. بلند شد.

ذكر زير لب داشت و حواسش به بچه ها بود. بلند گفت: اكبر، بشين پشت تيربار، محسن زخمي شده. تا آخرين نفس بجنگيد. نگذاريد بگويند كم آورده اند و فرار كرده اند.

امدادگر به طرفش دويد و كنارش نشست. خون از پايش فواره مي زد. امدادگر پايش را باند بست تا از خونريزي كم بشود. وقتي شنيد كه تانك ها به خاكريز نزديك شده اند، دستور عقب نشيني داد و گفت:عجله كنيد زود برگرديد عقب.

چهار نفر به طرفش دويدند. چهار طرف پتو را گرفتند و بلند كردند. محمد جواد به يكي از آنها گفت: عليپور قيچي اي، تيغي، چيزي داري؟

جواب شنيد: آره، براي چي مي خواهي؟

محمد جواد گفت: بي زحمت بيا كمك كن ريش هايم را بزنم. آرم سپاه را هم از روي لباسم بكن.

عليپور در حالي كه اشك در چشم هايش حلقه زده بود، قيچي كوچكي از جيب پيراهنش بيرون آورد و محمد جواد با دست بي رمقش، ورق هايي را از داخل جيب پيراهنش در آورد به او داد و گفت: اين اطلاعت دست شما باشد... اگر برگشتيد كه بدهيد به بچه ها وگرنه، خودتان يك جوري از بين ببريدشان.

امدادگر ورق ها را گرفت و در جيب شلوارش گذاشت. محمد جواد گفت: من را بگذاريد و برويد. الان تانك هايشان مي رسند.

عليپور با بغض گفت: حاجي، ما حاضريم بميريم ولي بدون شما برنمي گرديم.

محمد جواد بي رمق گفت: من زنده نمي مانم ولي شما مي توانيد برگرديد. من را بگذاريد زمين. به حرف فرمانده‌تان گوش بدهيد.

چهار نفر، به هم نگاه كردند. تانك ها فاصله كمي داشتند و با سرعت جلو مي آمدند. محمد جواد را روي زمين گذاشتند. پيشاني اش را بوسيدند و به عقب برگشتند و كمي عقب تر در محاصره تانك هاي دشمن، مجبور به تسليم شدند. محمد جواد، پس از چند دقيقه، در كنار رود دجله به آرزويش رسيد.

 
نوشته شده توسط علی در سه شنبه چهارم مرداد 1390 ::

 
حضرت حجت (عج)، دعایی را به مرحوم آیت الله سید مرتضی کشمیری یاد دادند تا در ایام گرفتاری‌های زندگی خوانده شود.

به گزارش خبر حوزه، امام جمعه موقت تهران،با اشاره به نقش مهم توکل بر خدا در حل مشکلات زندگی انسان اظهار داشت: مرحوم آیت الله سید مرتضی کشمیری از عرفای به نامی است که بزرگان او را قبول داشته و کراماتی از او نقل کرده اند؛ ایشان از وجود نازنین امام زمان یک دعایی را شنیده و نقل می‌کند که حضرت به من فرمودند؛ هر وقت به بن‌بست رسیدی این دعا را بخوان :

«يا مَن إذا تضايقتِ الأمورُ فَتحَ لها باباً لم تَذهَب اليه الأوهامُ صَلِّ على محمد و آل محمد و افتح لأموريَ المتضايقةِ باباً لم يَذهَب اليه وَهمٌ يا ارحم الراحمين».


حجت الاسلام صدیقی اضافه کرد: در این دعا بر خداوند عرضه می‌داریم: « ای خدایی که وقتی حلقه‌های بلا به هم گره می‌خورد و انسان را در فشار قرار می‌دهد ؛ در این زمان دری را به روی بندگان باز می‌کند که فکر و وهم بشر هم به آن جا نمی رسید. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و مرا که در بن بست گیر کرده ام، تو خودت راهی برایم باز کن که به عقل من نمی رسد».


نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ::



دیدار ايشان با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردندو هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد. بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شيعه، چه سني، چه مسيحي و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

 

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

 

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در مي‌ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

 او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهايت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چايي و شيريني‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خيلي تحسینشان کرد و با این‌ها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران مي‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علي(ع) كيست

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضي چيزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌اي كه داريد، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبيخ كردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظي كرديم و به‌سمت دفتر به‌راه افتاديم. وقتي رسيديم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ::


«الآن بهترین موقعیت است، برای کمک به پیروزی انقلاب، آمار شهدای 15 خرداد را بالاتر بگوییم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم می‌چسبد». بهشتی بدون تعلل گفته بود «با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کند، نه با دروغ».

***

همه نشسته بودند پای تلویزیون. رئیس جمهور داشت سخنرانی می‌کرد. بد می‌گفت از بهشتی. هر چه دوست داشت گفت. یکی پای تلویزیون متلکی به بنی صدر پراند. بهشتی عصبانی شد، گفت: «حق ندارید این طور حرف بزنید. مسلمان است».

***

بنی صدر که فرار کرد، زنش را دستگیر کردند. زنگ زد که زن بنی صدر تخلفی نکرده باید زود آزادش کنید.‌ آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. می‌گفت «هر یک ثانیه که در زندان باشد گناهش گردن جمهوری اسلامی است».

***

بنی صدر از سفر داخلی یکراست آمد جلسه. خندید گفت «همه شعار می‌دادند بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی». بهشتی چیزی نگفت؛ نه در جلسه و نه بعد از آن. می‌گفت «حق نداریم به رئیس جمهور تعرض کنیم».

***

همه را قانع کرده بود که مسئله فلسطین، مسئله اسلام است. همه از مخارجشان می‌زدند به فلسطین کمک می‌کردند. انجمن اسلامی اروپا و آمریکا شده بود پایگاه کمک به فلسطین.


***

چراغ قرمز اول را رد کرده بود. چراغ قرمز دوم بهشتی گفته بود «اگر از این هم بگذری دیگر نمی‌شود پشت سرت نماز خواند».

***

بهش می‌گفتند انحصارطلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار. دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی‌دهی؟ تا کی سکوت؟ می‌گفت مگر نشنیده‌اید قرآن می‌گوید «ان الله یدافع عن الذین امنوا». یعنی وظیفه من این است که ایمان بیاورم، کار خدا این است که از من دفاع کند. دعا کن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم. خدا کارش را خوب بلد است.

***

جلوی دادگستری شعار می‌دادند «مرگ بر بهشتی». بهشتی هم می‌شنید. یکی ازش پرسید «چرا امام ساکت است؟ کاش جواب این توهین‌ها را می‌داد». بهشتی گفت «قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم، ما سپر بلای اوییم، نه او سپر ما».

***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش. اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.
***

مرد انگلیسی گفت «شما خیلی غیر واقع بینانه با مسائل برخورد می‌کنید. این طور جلو بروید تحریم می‌شوید». بهشتی گفت «انقلاب ما انقلاب آرمان‌ها است نه تسلیم به واقعیت‌ها. همان نان و پنیر برایمان کافی است».

***
آمدند گفتند «مناظره می‌کنیم؛ فقط هم با بهشتی». 8 نفر بودند. آخر جلسه گفته بودند «می‌شود خواهش کنیم پخش نکنید».
***


از بهشتی پرسید: روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست وزیری می خوره. حیف که التقاط و نفاق داره. اگر نداشت مناسب بود. تو بدترین حالت هم انگشت می گذاشت روی نکات مثبت.

***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی».
***
(
قبل از شهادت) از دیدار امام برمی‌گشت. رفته بود توی فکر. امام خواب دیده بود عبایش سوخته، به بهشتی گفته بود مواظب خودتان باشید. می‌گفت از امام پرسیدم چرا؟ جواب داده بود :
«
آقای بهشتی شما عبای من هستید».



نوشته شده توسط علی در سه شنبه هفتم تیر 1390 ::

خطبه های رهبر انقلاب درست يك هفته پس از انتخابات رياست‌جمهوري دهم، بی شک از"تاريخي‌ترين خطبه‌هاي پس از انقلاب اسلامی" بود

 

خطبه های رهبر انقلاب درست يك هفته پس از انتخابات رياست‌جمهوري دهم، بی شک از "تاريخي‌ترين خطبه‌هاي پس از انقلاب اسلامی" بود که ضمن دادن رهنمودهایی ارزشمند به دوستان و حامیان انقلاب اسلامی، حجت را بر جریانی که رای مردم را زیر سوال برده و در مقابل قانون ایستاده بود، تمام کرد.

در این میان برخی جملات رهبر انقلاب بسیار پرمعنی و راهگشا بودند که مرور آن ها در دومین سالروز نماز جمعه ۲۹ خرداد ۸۸ نشانگر برخورد کریمانه ایشان با جریانی بود که یک هفته تهران را به آشوب کشیده بود؛ همچنین نشان دادن خط و مسیر درست به همه دستداران انقلاب اسلامی.

- در اين قضيه‏ انتخابات، خطاب به شما مردم عزيز عرض مي‌كنم كه هر چه با مبالغه صحبت بكنم، زياد نيست؛ حتّي اگر بوي تملق هم بدهد، ايرادي ندارد. كار بزرگي كرديد. انتخابات ۲۲ خرداد يك نمايش عظيمي بود از احساس مسئوليت ملت ما براي سرنوشت كشور.

- نسل جوان ما بخصوص نشان داد كه همان شور سياسي، همان شعور سياسي، همان تعهد سياسي را كه ما در نسل اول انقلاب سراغ داشتيم، دارد.

- اين انتخابات، عزيزان من! براي دشمنان شما يك زلزله‏ سياسي بود؛ براي دوستان شما در اكناف عالم يك جشن واقعي بود؛ يك جشن تاريخي بود.

- اعتماد به نظام جمهوري اسلامي در اين انتخابات آشكار شد. دشمنان همين اعتماد مردم را هدف گرفته‏اند ... ميخواهند اعتماد را بگيرند تا مشاركت را بگيرند، تا مشروعيت را از جمهوري اسلامي بگيرند. اين، ضررش بمراتب از آتش زدن بانك و سوزاندن اتوبوس بيشتر است.

- اين خط (تقلب) را از پيش از انتخابات هم شروع كردند؛ از دو سه ماه پيش از اين. من اول فروردين در مشهد گفتم هي دارند دائماً به گوشها ميخوانند، تكرار ميكنند كه بناست در انتخابات تقلب بشود.

- اين چهار نفري كه وارد عرصه‏ي اين انتخابات جدي شدند، همه‏شان جزو عناصر نظام و متعلق به نظام بودند و هستند ... البته اختلاف‏نظر دارند، اختلاف برنامه دارند، در جهتگيري‏هاي گوناگون سياسي با هم تفاوتهاي متعددي دارند.

- البته بنده همه‏ي ديدگاه‏هاي اين آقايان را قبول ندارم؛ بعضي از نظرهايشان و عملكردهايشان از نظر من بدون شك قابل انتقاد است؛ بعضي را براي خدمت به كشور مناسبتر از بعضي ديگر ميدانم؛ اما انتخاب به عهده‏ي مردم بوده و هست. مردم انتخاب كردند. خواست من، تشخيص من، نه به مردم گفته شد، نه مردم لازم بود آن را مراعات كنند.

- اين مناظره‏ها اين را نشان داد. يقيناً يكي از علل افزايش ده ميليوني آراء نسبت به آخرين حد نصابِ دوره‏هاي قبل همين بود كه ذهن مردم، فكر مردم مشاركت داده شد، به عرصه آمد و آنها تشخيص دادند، وارد ميدان شدند.

 

- ۲۲ خرداد يك حماسه بود. اين حماسه، تاريخي شد، جهاني شد. اگرچه بعضي از دشمنان ما در اطراف دنيا خواستند اين پيروزي مطلق نظام را، اين پيروزي حتمي را، به يك پيروزي مشكوك و قابل ترديد تبديل كنند. حتّي بعضي خواستند اين را به يك شكست ملي تبديل كنند! خواستند كام شما را تلخ كنند و نگذارند بالاترين نصاب مشاركت جهاني را دنيا به نام شما ثبت كند.

 

- مردم اطمينان دارند؛ اما برخي از طرفداران نامزدها هم اطمينان داشته باشند كه جمهوري اسلامي اهل خيانت در آراء مردم نيست. ساز و كارهاي قانوني انتخابات در كشور ما اجازه‏ي تقلب نميدهد. اين را هر كسي كه دست‏اندركار مسائل انتخابات هست و از مسائل انتخابات آگاه است، تصديق ميكند؛ آن هم در حد يازده ميليون تفاوت!

 

- بنده زير بار بدعتهاي غيرقانوني نخواهم رفت. امروز اگر چهارچوبهاي قانوني شكسته شد، در آينده هيچ انتخاباتي ديگر مصونيت نخواهد داشت

 

- اگر واقعاً شبهه‏اي هست، از راه‏هاي قانوني پيگيري بشود. قانون در اين زمينه كامل است و هيچ اشكالي در قانون نيست. همانطور كه حق دادند كه نامزدها نظارت كنند، حق دادند كه شكايت كنند، حق دادند كه بررسي بشود.

 

- آن كساني كه به يك نحوي يك نوع مرجعيتي در افكار مردم دارند ... اينها خيلي بايد مراقب رفتار خودشان باشند؛ خيلي بايد مراقب گفتار خودشان باشند. اگر آنها كمي افراطي‏گري كنند، دامنه‏ي اين افراطي‏گري در بدنه‏ي مردم به جاهاي بسيار حساس و خطرناكي خواهد رسيد كه گاهي خود آنها ديگر نمي‌توانند آن را جمع كنند، كه ما نمونه‏هايش را ديده‏ايم.

 

- اگر نخبگان سياسي بخواهند قانون را زير پا بگذارند، يا براي اصلاح ابرو، چشم را كور كنند، چه بخواهند، چه نخواهند، مسئول خونها و خشونتها و هرج و مرج‏ها، آنهايند. من به همه‏ي اين آقايان، اين دوستان قديمي، اين برادران توصيه ميكنم بر خودتان مسلط باشيد؛ سعه‏ي صدر داشته باشيد؛ دستهاي دشمن را ببينيد.

 

- انتخابات براي اين است كه همه‏ي اختلافها سر صندوق رأي حل و فصل بشود. بايد در صندوقهاي رأي معلوم بشود كه مردم چي ميخواهند، چي نميخواهند؛ نه در كف خيابانها ... من از همه ميخواهم به اين روش خاتمه بدهند. اين روش، روش درستي نيست. اگر خاتمه ندهند، آنوقت مسئوليت تبعات آن، هرج و مرج آن، به عهده‏ي آنهاست.

 

- همين چند نفري كه در اين قضايا كشته شدند؛ از مردم عادي، از بسيج، جواب اينها را كي‏ بناست بدهد؟ واكنشهائي كه به اينها نشان داده خواهد شد - تو خيابان از شلوغي استفاده كنند، بسيج را ترور كنند، عضو نيروي انتظامي را ترور كنند - كه بالاخره واكنشي به وجود خواهد آورد، واكنش احساسي خواهد بود. محاسبه‏ي اين واكنشها با كيست؟ دلش خون ميشود از بعضي از اين قضايا؛ بروند توي كوي دانشگاه، جوانها را، دانشجوها را - آن هم دانشجوهاي مؤمن و حزب‏اللهي را، نه آن شلوغ‏كن‏ها را - مورد تهاجم قرار بدهند، آنوقت شعار رهبري هم بدهند!

 

- تن دادن به مطالبات غير قانوني، زير فشار، خود اين، شروع ديكتاتوري است. اين اشتباه محاسبه است؛ اين محاسبه‏ي غلطي است.

 

- من از همه‏ي اين دوستان، اين برادران، ميخواهم بنا را بر برادري بگذاريد، بنا را بر تفاهم بگذاريد، قانون را رعايت كنيد. راه قانون باز است ... البته اگر كساني بخواهند راه ديگري را انتخاب بكنند، آنوقت بنده دوباره خواهم آمد و با مردم صريحتر از اين صحبت خواهم كرد.

 

- از قول رئيس جمهور آمريكا نقل شد كه گفته ما منتظر چنين روزي بوديم كه مردم به خيابانها بريزند. از آن طرف نامه بنويسند، اظهار علاقه‏ي به روابط كنند، ابراز احترام به جمهوري اسلامي بكنند، از اين طرف اين حرفها را بزنند. كدام را ما باور كنيم؟

 

- احمقها خيال كردند جمهوري اسلامي، ايران و اين ملت عظيم هم مثل آنجاست(گرجستان). ايران را با كجا مقايسه مي‌كنيد؟! مشكل دشمنان ما اين است كه هنوز هم ملت ايران را نشناختند.

 

- آن چيزي كه در اين بين از همه بدتر و زشت‏تر به چشم من آمد، اين حرفهائي بود كه به عنوان دلسوزي از حقوق بشر و سختگيري به مردم، از زبان اين دولتمردان آمريكائي صادر شد كه: ما از اينكه با مردم چنين رفتار بشود، مخالفيم؛ ما نگرانيم! شما نگران مردميد؟! شما چيزي به نام حقوق انسان را اصلاً قبول داريد؟! افغانستان را كي‏ به خاك و خون كشيد و هنوز هم دارد ميكشد؟ عراق را كي‏ زير چكمه‏ي نظاميان خودش تحقير كرد؟ در فلسطين چه كسي به دولت صهيونيست ظالم اين همه كمك سياسي و مادي كرد؟

 

- اين مسئولان و سياستمداران اروپائي و آمريكائي قدري بايستي شرم و حيا را هم براي خودشان وظيفه بدانند.

 

- يك خطاب آخري هم عرض كنم به مولامان و صاحبمان، حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه): اي سيد ما! اي مولاي ما! ما آنچه بايد بكنيم، انجام ميدهيم؛ آنچه بايد هم گفت، هم گفتيم و خواهيم گفت. من جان ناقابلي دارم، جسم ناقصي دارم، اندك آبروئي هم دارم كه اين را هم خود شما به ما داديد؛ همه‏ي اينها را من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد؛ اينها هم نثار شما باشد. سيد ما، مولاي ما، دعا كن براي ما؛ صاحب ما توئي؛ صاحب اين كشور توئي؛ صاحب اين انقلاب توئي؛ پشتيبان ما شما هستيد؛ ما اين راه را ادامه خواهيم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهيم داد؛ در اين راه ما را با دعاي خود، با حمايت خود، با توجه خود، پشتيباني بفرما

 
نوشته شده توسط علی در شنبه چهارم تیر 1390 ::


اگر مسئله‌ تقلب مطرح نمي‌شد، چه موضوعي مي‌توانست شكست سنگين 22 خرداد را براي جبهه‌ تجديدنظر طلب جبران كند؟ چه روش ديگري مي‌توانست مطالبات غيرقانوني آنان را برآورده سازد؟ چگونه دوم خردادي‌ها تا چهار سال ديگر صبر مي‌كردند؟

؛ تحركات پس از انتخابات، جنبشي يك دست و با هويت واحد و يكپارچه نبود، لاجرم مطالبات آن هم مشخص و يكسان نبود در واقع آن جرياني كه دست به جنبش سازي زد و تلاش كرد به روش آنارشيستي مطالبات خود را بر جامعه و حكومت تحميل كند، اگر با ادعاي تقلب وارد نمي شد، توان بسيج نيرو به آن گونه‌اي كه در دوشنبه 25 خرداد شكل گرفت را نداشت اگر محمد علي ابطحي در اعترافات خود در دادگاه مي گويد: تقلب رمز آشوب بود معناي دقيق تر آن اين است كه تقلب رمز بسيج توده‌اي براي كسب امتيازاتي بود كه از طريق قانوني به دست نيامده بود اگر مسئله‌اي تقلب مطرح نمي شد، چه موضوعي مي توانست شكست سنگين 22 خرداد را براي جبهه‌اي تجديدنظر طلب جبران كند؟ چه روش ديگري مي توانست مطالبات غيرقانوني آنان را برآورده سازد؟ چگونه بايد تا چهار سال ديگر صبر مي كردند؟

 

تمسك به ادعاي تقلب بهترين راهبرد براي بهره گيري از انرژي آزاد شده‌اي بود كه در ايام انتخابات به وجود آمده بود و اگر استراتژيست‌هاي جبهه‌ تجديدنظر طلب در مقطع زماني پس از انتخابات نمي توانستند از آن بهره ببرند به سرعت فرو مي نشست و فرصت‌ها براي گرفتن امتيازات از حكومت و دستيابي به مطالبات مورد نظر از دست مي رفت لذا اين مسئله قطعي است كه دغدغه‌هاي جبهه‌اي دوم خرداد تقلب در انتخابات نبود، زيرا آنان به صحت انتخابات آگاهي داشتند.

 

 دلايل متفاوتي وجود دارد كه نشان مي دهد جبهه‌ دوم خرداد خود به سلامت انتخابات و عدم جابه جايي آرا آگاهي داشته است كه در ادامه به توضيح يازده دليل در اين باره مي پردازيم.

 

1- اقرار به عدم تقلب

 

از جمله مواردي كه نشان مي دهد جبهه دوم خرداد به موضوع تقلب باور نداشته، برخي اقرارهاي پراكنده‌ اعضاي ستاد موسوي است، مطابق اين اقرارها روشن مي شود كه راهبرد جبهه‌ دوم خرداد اين بوده است كه بعد از انتخابات با خلط مبحث تخلف و تقلب و با بزرگ نمايي برخي تخلفاتي كه اثري در نتيجه‌اي آرا نداشته است در جامعه باور تقلب را دامن بزند.

 

 به طور نمونه در ديداري كه برخي از نمايندگان ستادهاي نامزدهاي انتخاباتي با رهبر انقلاب در تاريخ شنبه، 26/3/1388داشتند، نماينده‌ ستاد موسوي خطاب به رهبر انقلاب گفت: اگر ده بار ديگر نيز صندوق‌ها را بشماريد من مي دانم كه ساز و كار انتخابات به گونه‌اي است كه در آن تقلب نمي توان كرد و نهايتاً چند راي بالا و پايين مي شود بحث اين است كه چرا احمدي نژاد تاييد صلاحيت شده است.

 

2-  آگاهي به پيشتازي احمدي نژاد بر موسوي در سراسر كشور در پيش از انتخابات

 

 پس از مناظره 13 خرداد و دريافت بازتاب‌هاي آن در جامعه از سوي مسئولان ستادهاي انتخاباتي، روشن شد كه آراي احمدي نژاد در سراسر كشور با اختلاف قابل توجهي از موسوي بالاتر است.

 

در واقع براساس همين دريافت‌ها از جامعه بود كه ستادهاي موسوي پس از مناظره 13 خرداد در بهت و افسردگي فرو رفت.

 

پس از مناظره‌ 13 خرداد حاميان احمدي نژاد با برداشتي كه از انعكاس آن در جامعه داشتند، احساس پيروزي مي كردند و حاميان موسوي نيز بر همين اساس احساس شكست داشتند اين موضوع را به راحتي مي توان در مطالبي مشاهده كرد كه شنبه 16 خرداد در نشريات دو جناح اصولگرا و اطلاح طلب به چاپ رسيد.

 

اينها همه يادآور توصيه‌ حجاريان به موسوي بودكه عدم شركت در مناظره نتيجه‌ سه بر صفر به سود احمدي نژاد را در پي دارد، اما شركت در آن نتيجه‌اي جز شكست شش بر صفر را نخواهد داشت.

 

3- ظهور نااميدي در نامه‌ها و بيانيه‌هاي صادر شده از سوي جبهه‌ مخالفان احمدي نژاد

 

 در ميان اين مكتوبات ياد شده به طور نمونه مي توان به نامه‌اي آقاي هاشمي رفسنجاني به رهبر معظم انقلاب اشاره كرد و درباره‌ اين نامه پرسش اساسي اين بود كه هدف از نگارش نامه‌ ياد شده چيست؟

 

با وجود مباحثي كه دراين باره صورت گرفت، چند نكته بسيار روشن بود نخست اينكه مخاطب اين نامه، دست كم تنها رهبر انقلاب نيست، زيرا نامه به صورت سرگشاده منتشر شد، نكته‌ ديگر اين است كه هدف نويسنده صرفاً دفاع از خانواده خود يا شخصيت‌هايي كه نام آنها در مناظره‌ 13 خرداد برده شده بود نيز نبوده است زيرا براي دفاع از مطالب مطرح شده در مناظره هيچ ضرورتي نداشت كه تنها چند روز پيش از انتخابات به نامه نگاري بپردازد براي دستيابي به چنين مقصودي زمان تنگ نبود و امكان پيگيري آن در هفته‌هاي آتي و حتي از روش‌هايي مطلوب تر مانند شكايت در دستگاه قضايي نيز متصور بود.

 

براين اساس عقلانيت عملي حكم مي كند كه بايد مقصودي فراتر از آنچه بيان شد در صدور نامه‌ ياد شده لحاظ شده باشد مقصودي كه بي ارتباط با مهم ترين حادثه‌اي آن روز يعني انتخابات نبوده است بنابراين تحليل واقع بينانه مبتني بر آن است كه نامه‌ ياد شده كاملاً معطوف به انتخابات و نتيجه‌ آن بوده است.

 

4- نفس حضور در انتخابات

 

 جبهه‌ دوم خرداد از سال 1387 بسيار زود و به طور جدي وارد مباحث مربوط به انتخابات دهم رياست جمهوري شد تمام جبهه‌ دوم خرداد با هزينه‌هاي مالي فراوان به انتخابات دهم رياست جمهوري مي انديشيد و براي كسب موفقيت در آن مي كوشيد.

 

 پرسش اينجاست كه چنين فعاليت گسترده و بي نظيري براي انتخابات، آيا مي توانسته با پيش فرض تقلب همراه باشد؟

 

 پاسخ اين است كه همانطور كه خاتمي نيز مي گويد جبهه‌ دوم خرداد با علم به عدم تقلب در انتخابات در آن شركت كرد و معتقد بود اگر در نهايت فاصله آرا بسيار نزديك باشد، ممكن است برخي بخواهند تقلب كنند، اما باور تقلب در ميزان يازده ميليون راي نه عقلاني بود و نه ممكن.

 

5- آشنايي با سيستم انتخاباتي و ساختار اخذ راي در ايران

 

 افرادي كه با ساختار اخذ راي در ايران آشنا هستند كه بسياري از اعضاي اصلي ستاد نامزدهاي مدعي تقلب به دليل تجارب و مسئوليت‌هاي گذشته داراي چنين آشنايي هستند، مي دانند كه امكان عملي تقلب در انتخابات وجود ندارد.

 

 در قانون انتخابات رياست جمهوري، ساز و كار  اجرا و نظارت طوري طراحي شده است كه مردم عادي (معمولاً معلمان و كارمندان) و معتمدان محل و اهل مسجد نقش اصلي اجرايي را برعهده دارند در زمان راي گيري و شمارش آرا نيز ضمن آنكه نمايندگان ستاد نامزدها مي توانند حضور داشته باشند، روش اخذ راي چند لايه و نظارت شده است.

 

 چنان كه اعترافات افرادي نظير عطريانفر نيز به اين موضوع اشاره شده است.

 

6- نداشتن مدرك در عين داشتن بيش از چهل هزار نماينده در پاي صندوق‌ها

 

 يكي از دلايل ديگري كه نشان مي دهد موسوي و جبهه‌ دوم خرداد به عدم وقوع تقلب و جابه جايي ميليوني آرا مطلع بوده‌اند و با اين حال به ادعاي تقلب و اعتراض غيرقانوني و آشوب آفريني اقدام كرده‌اند نداشتن مدرك در عين داشتن بيش از چهل هزار نماينده در پاي صندوق‌هاست.

 

 البته به اين تعداد نفرات بايد 13506 نفر نماينده‌ كروبي و 5421 نفر نماينده‌ رضايي را هم افزود روشن است كه چنانچه تقلبي صورت مي گرفت، وقتي اين تقلب به مقياس ميليوني مي رسد امكان آن نيست كه گزارش‌هاي دقيق و مستندي از چگونگي آن تقلب به دست ستاد موسوي و ديگر نامزدهاي مدعي تقلب نرسد. به ويژه ستاد موسوي كه داراي بيش از چهل هزار نماينده پاي صندوق‌هاي راي بوده است.

 

7- عدم پيگيري قانونمند و همراهي نكردن با شوراي نگهبان

 

 روشن است كه اگر جبهه‌ مدعي تقلب به وقوع آن باور داشت و براي آن مدرك و شواهد محكمي داشت، از مطرح ساختن ادعاي خود در محاكم قانوني و طريق پيش بيني شده فراتر نمي رفت، به ويژه آنكه آنان خود را ياران اصلي انقلاب و ولايت فقيه مي دانستند و مدخليت خود را در نظام جمهوري اسلامي بيش از افرادي مانند احمدي نژاد مي دانستند.

 

با وجود اين، راهبرد اين جبهه در قبال نتيجه‌ آرا اعتراض خياباني بود و از همان ابتدا و از روز 23 خرداد به اغتشاش و برهم زدن قاعده‌اي بازي روي آورد.

 

8- اعترافات مطبوعاتي

 

 در ميان اعترافات گوناگوني كه پس از انتخابات و با انگيزه‌هاي گوناگون صورت گرفت، برخي اعترافات از سوي كساني صورت گرفت كه در دادگاه حاضر شدند و براي پاسخگويي به اتهامات خويش بايد به برخي واقعيت‌ها اشاره مي كردند، اين مطلب كه درجاي خود بايد به آنها رسيدگي شود تفاوت هايي با اعترافاتي دارد كه شخص گوينده بدون آنكه لزومي به بازگويي مطالب در محضر دادگاه داشته باشد در رسانه‌هاي جمعي و براي جلوگيري از گسترش خشونت‌ها و آشوب‌ها به آنها پرداخته است.

 

9- اعترافات در دادگاه

 

روشن است كه وقتي سخن از اعتراف در دادگاه به ميان مي آيد.گروهي كه از اعترافات متضرر مي شوند، از پاسخگويي درباره‌ محتواي اعترافات طفره بروند و آن را به عوامل انگيزشي مانند شرايط سخت زندان و برخي مواد مانند قرص و آمپول نسبت بدهند، اما درباره‌ اعترافات آنچه اهميت دارد، منطق دروني مطالب گفته شده، استدلال‌ها و چگونگي انطباق آنها با واقعيت‌هاي بيروني است.

 

به هر طريق پس از انتخابات تعدادي از افرادي كه علاوه بر ادعاي تقلب در دامن زدن به آشوب‌ها نقش برجسته‌اي داشتند بازداشت شدند، آنانكه پيش از بازداشت بر طبل تقلب مي كوبيدند، پس از آن به طور مبسوط و همراه با شواهد و استدلال به تشريح پروژه‌ ادعاي تقلب، در دادگاه پرداختند و اصولاً آن را پروژه‌اي براي آشوب‌هاي پس از انتخابات و براي گرفتن امتيازاتي از حكومت معرفي كردند.

 

 يكي از اين افراد محمد علي ابطحي، عضو مجمع روحانيون، رئيس دفتر و معاون خاتمي بود. وي در 10 مرداد به موارد زير اشاره كرد.

 

10- تحليل‌هاي روش مند از نتيجه‌اي انتخابات توسط كارشناسان سياسي جبهه‌اي دوم خرداد

 

 

درباره‌ تحليل‌هايي كه از مسائل مربوط به انتخابات از سوي نزديكان موسوي صورت گرفت، به نظر مي رسد سخنان محمدرضا تاجيك، مشاور ارشد خاتمي و موسوي و رئيس مركز بررسي‌هاي استراتژيك در دوران خاتمي نسبت به تحليل‌هاي ديگر دقيق تر باشد.

 

 علاوه بر اينكه در تحليل‌هاي تاجيك نيز عوامل تاريخي و ايدئولوژيكي رفتارهاي آنارشيستي و راديكاليستي جبهه‌ دوم خرداد بررسي شده است او در شب شانزدهم بهمن در گفت وگوي ويژه‌ خبري شبكه‌ دوم سيما به تحليلي منسجم از انتخابات 22 خرداد پرداخت كه در سخنان او مطالب زير به چشم مي خورد.

 

11- سكوت و مواضع چند پهلوي خواص

 

 پس از انتخابات دهم، بسياري از خواص سياسي كشور كه به طور آشكار و پنهان از يكي از رقباي احمدي نژاد حمايت مي كردند، پس از آگاهي از نتيجه‌اي آرا در برابر تحولات پيش آمه يا سكوت را ترجيح دادند و يا با سخنان تفسيرپذير به گفتن مطالب دو پهلو پرداختند در واقع اتخاذ اين رويكردها هم اقرار به نتيجه‌ انتخابات بود و هم رضا دادن به اتفاقاتي كه در حال شكل گيري بود، آنها  سكوت كردند و به نتيجه‌ انتخابات اعتراض نمي كردند، چون از سلامت آن مطمئن بودند اما از سوي ديگر به تنوير افكار عمومي و اعتراض به برخي جريان‌هاي تندرو نمي پرداختند، چون يا به دليل اختلافاتي كه با رئيس جمهور داشتند يا ساده گيري بيش از حد موضوع و يا به علل متفاوت ديگر سكوت را در آن وضعيت بهترين راه تشخيص مي دادند.

 

برگفته شده از کتاب «شورش اشرافیت علیه جمهوریت»/انتهاي پيام/

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ::

این سطر ها را برای شما می نویسم. برای شمایی که تا بحال ندیدمت اما حس می کنم حرف هایت را می فهمم. برای شمایی که ناراحتی ات را ابراز می کنی و اشک هایت را می نویسی و حال ناخوشت را فریاد کنی؛ شمایی که وقایع این روزها تمرکزت را بهم ریخته و بقول خودت سئوال های انباشته شده را برایت به ارمغان آورده است.

برادر؛ میزان درک و فهم امثال من و شما بیشتر از آن است که در وقایع این چند روز اخیر و بعد از فوت سحابی پدر و سحابی دختر، اسیر شعارها و رفتارهای یک جانبه این و آن شویم. یقینا روایت فلان شاهد و دمش را هم باور نمی کنیم. ماجراهای بیشرمانه پنجه بوکس را هم از یاد نمی بریم.

برادر؛ هیچ انسان آزاده و عاقلی از فوت هاله سحابی در مراسم تشییع پدرش خوشحال نمی شود. حزب اللهی باشد یا نباشد. اعتقادی به نظام داشته باشد یا نباشد. مخصوصا اگر این اتفاق در اثر سهل انگاری و جرم یک مامور اتفاق افتاده باشد که موضع من و شما مشخص است. محکوم می کنیم و از قانون مطالبه مجازات آن مامور خطاکار را داریم. اما

برادر؛ واکنش ها را ببین. در روایت ها دقیق شو. صحنه را به خوبی رصد کن. ببین همان هایی که تا دیروز زیر پرچم دین ستیزی (و در بهترین حالت سکولاریزم) سینه می زدند حالا ماجرا را با شهادت بی بی دوعالم و دفن شبانه ایشان قیاس می کنند! و برای اثبات ادعاهایشان از نهج البلاغه سند می آورند! همان هایی که برای زیر سئوال بردن حجاب دهها کمپین و آکسیون راه انداخته بودند و از هزار منبع پاک و ناپاک ارتزاق کرده بودند، حالا حرف از چادر بی بی و مظلومیت فاطمه زهرا می زنند! یک عمر در پاک نمودن مظاهر دینی از جامعه جامه دراندند و حالا فریاد وااسلاما سر می دهند؛ غصه دارند که چرا نماز میت را این طرف نرده ها نخواندند و آنطرف ادا نمودند!

می بینی که با یک فایل صوتی و ادعاهای یک پزشک ندیده، چه جنجالی بر پا می کنند و چه تحلیل های پزشکی و پرمغزی ارائه می دهند! از پنچه بوکس که گذشتند؛ حالا حرف از پارگی طحال در اثر ضربه فلان مامور می زنند!

برادر. مطمئن باش حتی یک بچه حزب اللهی را نمی توانی پیدا کنی که از آنچه اتفاق افتاده خرسند باشد؛ اما باور کن مشکل ما با این جماعت همین چیزهاست؛ به همین سادگی.

دین ندارند؟ نداشته باشند. سکولار هستند؟ باشند. با نظام مشکل دارند؟ داشته باشند. مگر همه آدمهایی که در این کشور زندگی می کنند عاشق نظام و انقلابند؟ اصلا مگر ما تکلیف داریم که همه را زیر پرچم انقلاب بیاوریم؟!

نقل این حرفها نیست. سئوال این است که چرا ریا می کنند؟ چرا دروغ می گویند؟ چرا حرف زور می زنند؟ اگر ادب و احترام سرشان می شود، چرا منتظر هر تشییع جنازه ای می نشینند و آن را با شعار دادن و مسخره بازی به گند می کشند؟ اگر با حجاب مخالفند و یکی یکی شان در حال کشف حجاب هستند چرا حرف از فاطمه زهرا می زنند؟ اگر “مردم” را مهم می دانند چرا سعی در تحمیل رای و نظرشان بر مردم دارند؟ چرا اصرار دارند که با این رفتارهای مزورانه شعور و حافظه مردم را زیر سئوال ببرند؟!

برادر. سئوال داری؟ نمی توانی جواب اطرافیانت را بدهی؟ پرسش هایت انباشته شده اند؟ خب چرا کاری نمی کنی؟ چرا تکلیفت را با خودت، عقایدت، مردمت و نظامت روشن نمی کنی؟ چرا اجازه می دهی روایت یک سری آدم معلوم الحال تمرکز ذهنی ات را بهم بریزد؟ چرا به فرزندت، همسرت، اطرافیانت نمی گویی که این جماعت بویی از صداقت نبرده اند؟ چرا نمی گویی زنده و مرده برای این قوم تفاوتی ندارد؟ چرا نمی گویی این ها بدنبال استفاده اند؛ بدنبال بهره برداری از جنازه ها و جسدهایند؟ چرا نمی گویی که “دین” برای اینها جز یک مفهوم ابزارگونه نیست که تنها زمان نمایش و استفاده ابزاری برای فلان سایت و بهمان شبکه به سراغش می آیند؟

برادر؛ خودت بهتر می دانی که انقلاب لنگ امثال من و تو نیست. بمانیم یا نمانیم، قطار انقلاب پیش می رود. اشکال خیلی از همین هایی که این روزها ندای وامصیبتا سر می دهند هم همین بود که روزگاری فکر می کردند اگر نباشند، کار انقلاب لنگ می ماند. به خیالشان می خواستند از حاکمیت “خروج” کنند تا آن را دچار مشکل سازند و “مشروعیت” نظام را زیر سئوال ببرند. چه خیال خامی! حالا همین آدمها تاوان غرور و جدا شدن از مردم را اینگونه می دهند که اوج فعالیت سیاسی و اجتماعی شان در مراسم ختم این و آن و شعار دادن و کف و سوت بر سر فلان مرحوم و بهمان اسطوره است. از فردای آن روز هم همه به خانه شان می روند و منتظر میت بعدی می مانند! بازی خنده دار روزگار را می بینی؟ !

برادر ساما؛ “جمهوری اسلامی” ته خط نیست؛ سر خط است. آنچه که آن پیر کبیر برای ما به ودیعه نهاد “آغاز راه” است، نه پایان راه. قرار نبوده و نیست که در اجرا، همه اجزا کارشان را درست انجام دهند. بروز خطا و قصور اجتناب نا پذیر است. تردیدی وجود ندارد که باید همه ما تلاش کنیم این اشتباهات به حداقل برسند. اما یادمان نمی رود که اعمال و رفتار ما در این نظام، همه آنچه من و شما از حکومت اسلامی انتظار داشته ایم نبوده و نخواهد بود. چرا که اگر اینگونه بود، من و شما صبح جمعه ندبه نمی خواندیم و “عجل لولیک الفرج” نمی گفتیم.

حیف است که این اندیشه متعالی و زیبا را بخاطر تئاتر تکراری چند بازیگر ناشی زیر پا بگذاریم.



به نقل از یکی از همفکران

نوشته شده توسط علی در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ::
صبح امروز مراسم تشییع جنازه مرحوم مهندس سحابی رییس شورای فعالان ملی ـ مذهبی ایران که روز گذشته دار فانی را وداع گفت، برگزار شد.

 در این مراسم که با حضور دوستان و آشنایان، گروهی از مردم و سایر بستگان برگزار شد، خانم هاله سحابی دختر آقای سحابی دچار حمله قلبی شد که بلافاصله به درمانگاه منتقل شده و متاسفانه فوت نمود.

بنابر این گزارش، در پی حمله قلبی خانم سحابی برخی اطرافیان و برخی عوامل و عناصر مشکوک در میان تشییع کنندگان، با یکدیگر درگیر شدند.

گفتنی است برخی رسانه ها، بدون استناد به منبعی معتبر، اقدام به انتشار شایعه ضرب و جرح خانم سحابی کرده اند.

هاله سحابي ساعت هشت و نيم صبح امروز به علت ايست قلبي در مراسم تشييع پدرش، فوراً به درمانگاه شبانه‌روزي لواسان منتقل شد. دختر عزت‌الله سحابي در اين درمانگاه توسط پزشكان مورد مداوا قرار گرفت اما متأسفانه تلاش پزشكان نتيجه نداد و هاله سحابي درگذشت.

در این باره يحيي شامخي فرزند هاله و نوه عزت الله سحابی در گفت‌وگو با سايت نهضت آزادي اعلام كرد: هنگامي كه جنازه پدربزرگم در دست مردم قرار گرفت، مادرم از هوش رفت و پس از آن به درمانگاه منتقل شد و در نهايت درگذشت.

شامخي همچنين تأكيد كرده است كه اين ادعا كه مادرم با پنجه بوكس مضروب و كشته شده است، به هيچ عنوان صحت ندارد و كذب محض است.

گفتنی است هاشم صباغيان از نيروهاي موسوم به ملي مذهبي نيز در اين مراسم دچار ايست قلبي شده است.

این هم از صفحه فیس بوک آقای سحابی

برای دیدن  و وضوح عکس 

آن را در دسکتاپ ذخیره کرده و   صفحه را  قبل و بعد از ویرایش ببینید و قضاوت کنید .


نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ::
نوشته شده توسط علی در جمعه ششم خرداد 1390 ::
یارب نجف علی به ما روزی کن
وز راه نجف کرببلا روزی کن
در کرببلا کنار شش گوش حسین
دیدار امام عصر روزی کن
اللهم عجل لولیک الفرج


خدایا این سفر هم تموم شد 
دفعه بعد کی دوباره قرعه به نام من میافته ؟
خدایا خیلی دوست دارم همین فردا باشه
نوشته شده توسط علی در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ::


به جای آنکه همه سال سوی مکه روید

به جاست گر نظری نیز سوی فکه روید

مگر نه ‌آنکه حسین از حجاز بیرون زد

اقامه کـرد نمازی که سجده در خون زد

هنوز بوی شهید از هویزه می‌آید

صـدای ناله قـرآن ز نیزه می آ‌ید

شب شهادتم اسپند و عود برگیرید

زنعش سوخته‌ام بوی دود برگیرید

اگرچه در سفر من عطـش فراوان است

چه باک بدرقه ی راهم آب و قرآن است

فرشتگان عطشم را به آب می‌شویند

غبار نعش مرا با گلاب می‌شویند


محمد رضا آغاسی




کتاب زندگانی وی را حتما مطالعه کنید
کتاب : خاک های نرم کوشک
لینک دانلود کتاب به صورت پی دی اف
http://www.leader-khamenei.net/book/shohada/boroonesi-%5Bwww.L-K.ir%5D.pdf
نوشته شده توسط علی در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ::